تبليغاتX
عشق = مادر
رفیق بی کلک مادر

دوست من !

جهان آهنگ او دارد .

تصمیم تو چیست ؟

قدم در راه گذاشته ای؟

_______________________________________________________________

 

به نام خداوند بخشندۀ مهربان
حاکم روز بزرگ قیامت
آنچه نزد اوست برای ما بهتر است از جلوه های این دنیا
بعد از مرگ به سوی او بازمیگردیم
به سوی خدایی که
پاک است و عیب و نقصی ندارد، ضعفی ندارد
همۀ ذرات جهان را او آفریده
به همۀ امور عالم آگاه است
سپاس و ستایش مخصوص اوست
که دیگران را به چه دلیل باید ستایش کرد؟
تنهاست و شریکی ندارد
که چه کسی قدرت شراکت با او دارد؟
مهربان است
خیرخواهترین برای انسان است
ما را به سوی خوبیها میخواند
دوست دارد که ما یک قدم در راه ضرر برنداریم
و هر نعمت و سختی که به ما میدهد برای همین منظور است.

پروردگارا به حق دوستیمان لطف بینهایتت را شامل حال من کن
که بسیار در این دوران به لطف و نزدیکی تو احتیاج دارم
به من دانایی عطا کن و سلامت جسم و ذهن
درد بزرگ من نادانی است
حقیقتهای بزرگی هست که هنوز پیدا نکرده ام
حقایقی از این جهان هستی
خدایا تو میدانی که تمام تلاش من پیدا کردن حقیقت است
اما تا با کسی درددل میکنی میگویند
منحرف شده ای، شبهه افکنی میکنی، این سخنان مال خودت نیست، از خارج دستور میگیری!
و اگر بر سخنانت اصرار کنی ...

شادم و آرام، اما فکرم همیشه مشغول است
از بس که سؤالات بزرگ و بیجواب دارم
خداوندا تنها امید من بازگشت به سوی توست.

 

ای سر آغازهمه خوبی ها مینویسم از تو

تو که سر سبز ترین منظره ایی

تو که سر شارترین عاطفه ایی

برترین خواهش و احساس نیاز

وبدان تا به ابد دوستت میدارم

از زمین تا خدا

از همین نقطه ی خاکی تا عرش دوستت میدارم

 

_______________________________________________________

 

فقط یکبار به دنیا می آیی

فقط یکبار خداوند زندگی را به تو هدیه میکند

اما ، در سرایی دیگر همواره خواهی بود

اگر این فرصت یکباره را از دست دهی ، چه خواهی کرد؟

گر چه یک بار به دنیا می آ یی

اما یادت باشد که هر صبح ، تولدی دوباره است

تولدی از خود ، با خود و به دست خود

امام علی (ع) فرمود:« هر کس که دو روزش مساوی باشد ، باخته است

و تو با تولد همواره ی خود در دنیا ، در صبح زیبای بهشت می سرایی که :

ستایش خدایی را که در وعده اش با ما صادق بود و زمین را به ما میراث داد تا در بهشت ، هر جا که خواهیم جای گزینیم . پس چه نیک است پاداش عمل کنندگان .

 

_____________________________________________________________

 

من و تو مثل همیم هر دومون یه آدمیم

من و تو هر دومون اسیر یه غمیم

من و تو هر دومون زیر یه سقف زندگی می کنیم به نام آسمون

من و تو هر دومون همیشه تنهاییم با گریه هامون

من و تو هر دومون مهر سکوت خورده به لبامون

من و تو هر دومون کبود یاس دلامون

__________________________________________________________________

 

وقتي که بارون اومد گفتی به تعداد اون قطره هاي باروني که تو تونستي بگيري منو دوست داري اما من به تعداد اون قطره هاي باروني که نتونستي بگيري تورو دوست دارم.

________________________________________________________________

 

کاش آسمان حرف کویر را می فهمید

و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد

کاش واژ ه حقیقت آنقدر با لب ها صمیمی بود

که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود

کاش دلها آنقدر خالص بود

که دعاها قبل از پایین آمدن دست ها مستجاب می شد

کاش شمع حقیقت محبت را در تقلای بار و

پر سوز پروانه می دید و او را باور می کرد

کاش مهتاب با کوچه های تاریک شب آشنا بود

کاش بهار آنقدر مهربان بود

که خود را به دست خزان نمی سپرد

کاش فریاد آنقدر بی صدا بود

که حرمت سکوت را نمی شکست

و کاش در قاموس غصه ها

شکوه لبخند در معنی داغ اشک گم نمی شد

 

 

+ نوشته شده در  85/01/31ساعت 13:15  توسط سید جواد   | 

تقدیم به کسی که یگانه امید دل عاشقم و تنها ستون کاخ آرزوهایم هست.با اینکه از هم دوریم ولی میدونم دل پاکش غمگین است ، فرشته امیدم ای مسیح زندگانیم می دانی که وقتی تو غم داری دل من از دلت جدا نیست و من نیز غمگینم .

آنگاه که با دستانت واژه ی عشق را بر قلبم نوشتی سواد نداشتم ، اما به دستانت اعتماد داشتم . حال سواد دارم اما دیگر به چشمان خود اعتماد ندارم .

 

به نام آن که آستان عشقش هرگز در آسمان قلبم غروب نخواهد کرد

به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع هرگز آتش نگیرد

غروب را دوست دارم چون رنگ تنهاییست

و تنهایی را دوست دارم چون من همیشه تنهایم

مگر غمها نمی دانند که من غمگین ترین غمگین دنیایم

بگیر دست مرا ای دوست که من تنها ترین تنهای دنیایم

آب می رود ماسه اش می ماند

دوست می رود خاطراتش می ماند

آه از دل پر دردم از چشم پر از اشکم

چه بگویم ز این دنیای فانی و وانفسا ندیدم من وفا در عشق آدم ها

آه ای خدای عاشقان در این عالم تو گوی سخنی ز دلم که من ز گفتنش لالم

من به جز خدا و حبیبم ندارم دوست خدا امید من به تو و سپس بر آن یک دوست

به قول حافظ نامی که پاشد در زالفاظش کنم یادی در این وادی بخوانم من ز اشعارش

من حاصل عمر خود ندارم جز غم وز عشق ز نیک و بد ندارم جز غم

یک همدم با وفا ندیدم جز درد یک مونس نامزد ندارم جز غم

هر دوست که دم زد ز وفا دشمن شد هر پاک روی که بود تر دامن شد

گویند شب آبستن وا نیست عجب کو مرد ندید از چه آبستن شد

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت

اول به وفا می وصالم در داد چون مست شدم جام جفا را سر داد

پر آب دو دیده و پر از آتش دل خاک ره او شدم به بادم بر داد

نی قصّه ی آن شمع چو گل بتوان گفت نی حال دل سوخته دل بتوان گفت

غم در دل تنگ من از آنست که نیست یک دوست که با او غم دل بتوان گفت

در آرزوی بوس و کنارت مردم در حسرت لعل آبدارت مردم

قصه نکنم دراز کوتاه کنم بازآ بازآ کز انتظارت مردم

گر همچو من افتاده ی این دام شوی ای بس که خراب باده و جام شوی

ما عاشق ورندومت و عالم سوزیم با ما منشین اگر نه بد نام شوی

عقل می گفت که دل منزل و ماوای من است عشق خندید که یا جای تو یا جای من است

عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست؟ عشق فرود فراق از همه دشوار تر است

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود در بازار صداقت کمی ارزانی بود

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود

خوب رویان جهان مهر ندارد دلشان باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

چه کس باور کرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

دلم چون کاسه ی خون است به ساز عشق می رقصم

به یادش اشک می ریزم به فکرش عشق می ورزم

بر من و تو روزگاری رفت و عشقی پا گرفت

عاقبت چرخ فلک این عشق را از ما گرفت

شاد مانی بود من بودم تو بودی عشق بود

عشق و شادی با تو رفت و غم مرا تنها گرفت

کنم هر شب دعایی کز دلم بیرون رود مهرت

ولی آهسته گویم خدایا بی اثر باشد

چه کنم چاره ندارم که فلک کرده مرا از تو جدا

از کدام غنچه بچینم که دهد بوی تو را

خوشبختی سرایی ساختنی است نه قصری یافتنی

عشق یک تنفس آسمانی از هوای بهشت است (ویکتور هو گو)

هر چه گویم عشق را شرح و بیان

چون به عشق آیم خجل گردم ز آن

چون قلم اندر نوشتن می شتافت

چون به عشق آمد قلم خود بر شتافت

(مولوی)

یا رب این نو گل خندان که سپردی به منش

می سپارم به تو از چشم حسود چمنش

دور باد آفت و دور فلک از جان تنش

دلم می خواست دست عشق چون روز نخستین هستی ام را زیر و رو می کرد

هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد، مرواریدی صید نخواهد کرد

محبت را به دل دادن صفای سینه می خواهد

به یاد یکدگر بودن دل بی کینه می خواهد

زندگی یعنی لطافت گم شدن در نرمی عشق

زندگی یعنی چکیدن همچو شمع از گرمی عشق

ز هوشیاران هر که را دیدم غمی دارد

دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد

شرح هجران تو گفتم با شمع

آن قدر گفت که از گفته پشیمانم کرد

کاش ای تنها امید زندگی

می توانستم فراموشت کنم

باش همچو چراغ دیده ها

در حریم شب خاموشت کنم

خدا حافظ برای تو چه آسان بود

ولی قلب من از این واژه سوزان بود

خداحافظ طلوع من غروب من

خداحافظ تویی محبوب خوب من

حمد بی حدّ و عدد، لایق درگاه احد، خالق رزّاق صمد، آن که جز او نیست خدایی. چه خدایی که بود واحد یکتا، صمد و قادر و دانا، آن خدایی که ز صنعش ز دل نی شکر آرد، ز دل طین شجر آرد، ز شجر بار و بر آرد، ز بر او ثمر آرد، ز زمین آب تر آرد، به بر جوجه پر آرد، ز دل شب سحر آرد، شب ظلمت قمر آرد، همه این ها بود از صنعت و از قدرت آن خالق دانا که خبیر است و منیر است و سمیع است و بصیر است و...(دیوان شعر رجاء)

اوّل دفتر سلامت می کنم گر نداری جان شیر جان نسارت می کنم

تیر عاشق کش ندانم بر دل عشقم که زد این قدر دانم که از شعر ترم خون می چکد

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی شاعر از میان برخیز

+ نوشته شده در  85/01/30ساعت 5:15  توسط سید جواد   | 

خدایا!

گرچه ز شراب عشق مستم عاشق تر از این کنم که هستم

دو چیز را فراموش مکن:

1.خدا را 2.مرگ را

دو چیز را همیشه فراموش کن:

1.اگر به کسی خوبی کردی 2.اگر کسی به تو بدی کرد

و اما چهار چیز دیگر:

1.در مجلسی وارد شدی زبان نگه دار

2.بر سفره ای حاضر شدی شکم نگه دار

3.دز خانه ای حاضر شدی چشم نگه دار

4.در نماز ایستادی دل نگه دار

و بعد از رفتنت...

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم،

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزو هایت دعا کردم،

پس از یک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی، احساس تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام روئید، با حسرت جدا کردم،

نمی دانم چرا رفتی، نمی دانم چرا؟ شاید خطا کردم.

تو همسفر طلایی خوشیدی، یک باغ پر از ستاره ی امیدی، ای کاش در آن زمان که می رفتی زود از غربت انتظار می پرسیدی ... .

ای کاش گل بودی و من از باغ ها می چیدمت، یا که طلوعی بودی و از پنجره می دیدمت، ای کاش چشمانت ضریحی داشت چون رنگین کمان، هر وقت باران می گرفت از دور می بوسیدمت.

لبخندی زدی و آسمان آبی شد شب های قشنگ مهر مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت تا آخر عمر غرق بی تابی شد

در حسرت چشم تو دل ماه شکست چشمان هزار غنچه ی راه شکست

تو افتی و بعد تو دلم مثل بلور افتاد ز موج شوق و ناگاه شکست

می رسد روزی که بی من روزها را سر کنی می رسد روزی که مرگ عشق را باور کنی

می رسد روزی در کنار اشک و غم نامه های کهنه ام را مو به مو از بر کنی

خدایا! چه سخت است این جدایی چه سخت است این شراب بی وفایی

جدایی، بی وفایی، رنج و دوری همه باشد گناه آشنایی

زندگی شهد گل است،

زنبور زمان آن را می خورد،

آن چه می ماند عسل خاطره هاست

سه خصلت درهرکه باشدمنافق است اگرچه نمازبخواندوروزه بگیردوگمان کندکه مسلمان است:

۱-کسی که درامانت خیانت کند.

۲-هرگاه بامردم سخن می گویددروغ گوید.

۳-چون وعده ای می دهد وفا نکند.

عشق به دیگری یک حادثه است

-عشق به وطن یک ضرورت است

-عشق به خدا مخلوطی ازضرورت وحادثه است

وقتی با نزدیکترین دوست خود مشاجره کردی می فهمی که چقدرازاسرارتورا می داند ((شکسپیر))

 

قلب مهربونت مال خودمه مال خود خودم نه به تو به هیچ کی نمیدمش

آره با قلدریه تمام میگم کی می خواد حرف بزنه ؟ها؟ به هیچ کی قلب مهربونت رو نمیدم

سرمایه ی من تویی عزیزم

قلب مهربونت مال خودمه مال خود خودم نه به تو به هیچ کی نمیدمش

آره با قلدریه تمام میگم کی می خواد حرف بزنه ؟ها؟ به هیچ کی قلب مهربونت رو نمیدم

میدونی سرمایه ی من تو این دنیا چیه؟ نه نمیدونی نمیدونی

سرمایه ی من تویی عزیزم

+ نوشته شده در  85/01/30ساعت 5:11  توسط سید جواد   | 

بچه ها این شعری که براتون می نویسم ، من روزی یک بار حداقل با خودم تکرار می کنم و خیلی متحول شدم . براتون می نویسم

 

ای آدما، میخوام یک حقیقت تلخو بهتون بگم ، خوب گوش کنید

یک نفر خوابش میادو واسه خواب جا نداره

یک نفر یک لقمه نون واسه فردا نداره

یک نفر میشینه و اسکناساشو میشمره، می خواد امتحان کنه داره یا نداره

یک نفر از بس بزرگه خونشون گم میشه توش

اون یکی اطاقشون واسه همه جا نداره

بابا میخواد واسه دخترش عروسک بخره، انتخابم میکنه ولی پولشو نداره

یکی دفترش پر از نقاشیو خط خطیه

اون یکی مداد برای آب بابا نداره

یکی ویلایه کنار دریاشون قصره

ولی اون یکی حتی تو فکر آب دریا نداره

اون یکی برای مدرسه توپ40 تیکه میخواد ، مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یک نفر تولدش مهمونیه همه میان

یکی هم تقویم واسه خط زدن روزا نداره

یکی هفته ای یک روز پزشکشون میاد خونش

یکجا دیگه یکی داره میمیره خرجه مداوا نداره

{بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره یک چیزایی توش داره که تو دنیا نداره همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدمااین یک قانون شده ودیروزو حالا نداره }

یک نفر می یرزه امضاش به 1000 تا آدم

اما یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی میشه که همه دارند ، یکی می پرسه آخه چرا بابای ما نداره

یکی دوست داره کارتون ببینه اما کجا

یکی هم انقدر دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدهای بالای برجشون میگه

یکی حتی خونشون اطاق بالا نداره

یکی پول نداره تا 2 روز به شهرشون بره

یکی طاقت برای صدور ویزا نداره

یکی جایه خاله بازی کلاس شنا می ره

اما اون یکی چیزی برای نقاشی کردن نداره

یکی فکر آخرین رژیمایه غذایی

یکی از بس شب و روز نخورده نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس

یکی هم برای گرمای دستاش ها نداره

دخترک میگه ، خدا چرا ما

مامانش میگه عوضش دخترکم اون خونه لیلا نداره

{بعضی قلبا دنیایی واسه خودش داره یک چیزایی توش داره که تو دنیا نداره همیشه تو دنیا کلی فرقه بین آدمااین یک قانون شده ودیروزو حالا نداره }

یک نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه ، هیچ روزش فرقی با روزای موادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش اما نمیره

میگه نزدیکیایه ما آزمایشگاه نداره

بچه که تو چراغ قرمز می فروشه اون گل رو

مگه درس و مشق و شور و شوق و رویا نداره؟

یک نفر تمام روزا و شباش طولانیه

پس دیگه نیازی به شبایه یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم

دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

خدا به هر کسی هرچی دلش می خواد بده

همه چی دست اونه ربطی به من و تو نداره

آدما از یکجا امدن همه میرن یکجا ، اونجا فرقی بین فقیرو دارا نداره

کاش یک روزی بشه که دیگه نشه ، جمله ای ساخت با نمیشه با نمیخوام با نشد با نداره

+ نوشته شده در  85/01/15ساعت 14:51  توسط سید جواد   | 

يک لبخند تو مي تواند براي هر کسي خوشبختي بياورد حتي اگر تو از او خوشت نيايد

 

یک دعا میکنم بگو آمین......خدایا آنکه در تنهاترین تنهاییم تنهایه تنهام گذاشت ، خواهشی دارم......تو در تنهاترین تنهاییش تنهایه تنهاش نزار

 

از بچگی بهم یاد دادن که هر 1 ساعت ، 60دقیقه است و هر دقیقه 60 ثانیه است.........اما هیچکس نگفته بود هر 1 ثانیه بدونه تو مادر 100 ساله.

 

سر کلاس رياضي بود که استاد دو خط موازي کشيد رو تخته. خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد تو دلش عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد تو دلش عاشقش شد. در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند

منم که دیده به دیدار دوست کردم باز.....

وبدان! کسی که گنجینه های آسمان و زمین دردست اوست تو را دعا رخصت داده و پذیرفتن دعایت را بر عهده نهاده و تو را فرموده از او خواهی تا به تو دهد، و از او طلبی تا تو را بیامرزد.

در ازل پرتو حسنت ز تجلی دم زد....

اسرار ازل را نه تو دانی نه من.....

دل سرا پرده ی محبت اوست.......

روشن از پرتو رویت نظری نیست که نیست......

 

 

 

 

+ نوشته شده در  85/01/15ساعت 14:47  توسط سید جواد   | 

آدما از یکجا امدن همه میرن یکجا       اونجا فرقی بین فقیر و دارار نداره    کاش یک روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت    با نمیشه  با نمی خوام  با نشد  با نداره

+ نوشته شده در  85/01/12ساعت 8:42  توسط سید جواد   | 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما دوست عزیز که به این وبلاگ سر میزنین و چه نظر می دهید یا نمی دهید....منو ببخشید اگه خوب نبود چون این اولین وبلاگمه .... و موضوع از مزاحمت اینکه به تازگی مادر یکی از دوستانم که مثل خواهر برام عزیز و بزرگه و من به اسمه خواهری صداش می کنم و مادرشون را مثل مادر خودم حساب میکنم  ....فوت شدن (عمرشون بقای دخترشون) من عرضه تسلیت میکنم خدمت خواهر خوبم و منو در غمه پر بارش شریک بداند.
+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 8:47  توسط سید جواد   | 

گر بخواهم آنچه در انديشه ام دارم برايت بنويسم كتابها مى شد واگر بخواهم آنچه در دل دارم برايت باز گو كنم اين است كه اگر من وتو ستاره بوديم زودتر از تو در آسمان پديد مى آمدم تا درخشانى زيبايى تو را تماشا كنم وهنگام صبحگا هان زودتر از تو ناپديد مى شدم تا اينكه تاريكى تو را نبينم. تو را همچون پرستوهاى بهارى كه شادمان خبر رسيدن نو عروسهاى طبيعت را مى دهند دوست دارم تو را همچون عصر دل انگيز گلها كه فرشتگان آسمان هستند دوست مى دارم.

+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 8:33  توسط سید جواد   | 

راز راه رفتن است راز رودخانه پل راز آسمان ستاره است راز خاك گل راز بال ها پريدن است راز صبح؛ آفتاب راز اشك چكيدن است راز جوى؛ آب رازهاى واقعى رازها ى بر ملاست راز اين جهان خداست.

بيا با هم به عمق با تو بودن سفر كنيم بيا دست يكديگر را بگيريم ودنياى عشقمان را تفسير كنيم بيا نگاههايمان را يكى كنيموتا جايى كه مى توانيم به هم بنگريم ومعنى عشق واقعى را در چشمهاى يكديگر بيابيم بيا اشكهايمان را يكى كنيم تا غم اين دنيا را نخوريم بيا تا لحظه ى مرگ به هم وفادار باشيم .

مي گفت عا شقم، دوستش دارم و بدون او هيچم و براي او زنده هستم... او رفت و تنها ماند ....زندگي کرد و معشوق را فراموش کرد... از او پرسيدم از عشق چه مي داني ؟ برايم از عشق بگو....گفت:عشق اتفاق است بايد بشيني تا بيفتد!!!گفت: عشق آسو دگيست, خيال است... خيالي خوش...گفت:ماندن است ....فرو رفتن در خود است....گفت:خواستن و گرفتن و براي خود کردن است....گفت: عشق ساده ست ، همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشقهاي زود....گفت: عشق درو

 

 

روزي دروغ به حقيقت گفت : مــــيل داري با هم به دريـــا برويم و شنـــا کنيم ، حقيقــت ساده لــوح پذيرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتي به ساحل رسيدند حقيقت لباسهايش را در آورد . دروغ حيلــــه گـــر لباسهاي او را پوشيد و رفت . از آن روز هميشه حقيقت عــــريان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقيقت با ظاهري آراسته نمايان مي شود.

+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 8:28  توسط سید جواد   | 

وقتي تو داري مي خندي عاشق خنده هايت مي شوم

هر جا كه تو هستي قلبم آنجاست غصه را هر چند مي خواهم به دل پنهان كنم

سينه مي گويد به تنگ آمده ام فرياد كن

 

 

 

نگو بار گران بوديم و رفتيم ... نگو نامهرابان بوديم و رفتيم ... آخه اين ها دليل محکمي نيست" بگو با ديگران بوديم و رفتيم.

 

دوست دارم هنگام مرگ تابوتم سياه رنگ باشه تا همه بدانندسياه بخت از اين دنيارفتم دوست دارم هنگام مرگ دستانم بيرون ازتابوت باشد تاهمه بداننددست خالي ازاين دنيا رفتم دوست دارم هنگام مرگ چشمانم بازباشد تا همه بدانندچشم انتظار ازاين دنيارفتم ودراخردوست دارم هنگام مرگ تكه يخي برتابوتم باشد تابه جاي ياربي وفايم گريه كند.

 

دوست ؛واژه است واژه اي كه از لب فرشته ها چكيده است دوست ؛ نامه است نامه اي كه از خدا رسيده است نامه ي خدا هميشه خواندني ست توى دفتر فرشته ها واژه ى قشنگ دوست ماندني است راستى ؛ دلت چه قدر آرزوي واژه ها‍ ي تازه داشت دوست گل ؛ گلت رسيد واژه را كنار واژه كاشت واژه ها كتاب شد دوستت همان دعاي توست آخرش دعا ي تو مستجاب شد.

به قدر دنيا مى خوامت اندازه ى ستاره ها ى آسمونها مى خوامت محبت ره به دل دادن صفاى سينه مى خواهد به ياد يكديگر بودن دلى بى كينه مى خواهد نمى دانم محبت را بر چه برگى بنويسم كه هرگز كنده نشود بر چه كا غذى بنويسم كه هرگز پاره نشود بر چه آبى بنويسم كه هرگز گلا لود نشود بر چه درختى بنويسم كه هرگز قطع نشودوسرانجام بر چه قلبى بنويسم كه هرگز سنگ نشود ودر آخر حرفى را كه نمى توانم بگويم اين است كه دوستت دارم با تمام وجود .

 

نكند كه خواب باشم نكند شكوفه روزى به كوير دل ببندد نكند پرش بريزد نكند لبش نخندد نكند كه سينه سرخى دل از آسمان بگيرد همه جا بهار باشد گل من ولى بميرد نكند كسى نپرسد چه خبر؟چه شد پرستو؟ نكند كسى نداند كه كجاست خانه اى او؟ وچه شد كه اسب رم كرد وپرنده بال وپر زد نكند زمين بترسد نكند دلش بلرزد شب وآن هزار چشمى كه دوباره مىدرخشيد نكند كه خواب باشم وخدا مرا نبخشد.

+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 8:26  توسط سید جواد   | 

وقتي تو داري مي خندي عاشق خنده هايت مي شوم

هر جا كه تو هستي قلبم آنجاست غصه را هر چند مي خواهم به دل پنهان كنم

سينه مي گويد به تنگ آمده ام فرياد كن

 

 

 

نگو بار گران بوديم و رفتيم ... نگو نامهرابان بوديم و رفتيم ... آخه اين ها دليل محکمي نيست" بگو با ديگران بوديم و رفتيم.

 

دوست دارم هنگام مرگ تابوتم سياه رنگ باشه تا همه بدانندسياه بخت از اين دنيارفتم دوست دارم هنگام مرگ دستانم بيرون ازتابوت باشد تاهمه بداننددست خالي ازاين دنيا رفتم دوست دارم هنگام مرگ چشمانم بازباشد تا همه بدانندچشم انتظار ازاين دنيارفتم ودراخردوست دارم هنگام مرگ تكه يخي برتابوتم باشد تابه جاي ياربي وفايم گريه كند.

 

دوست ؛واژه است واژه اي كه از لب فرشته ها چكيده است دوست ؛ نامه است نامه اي كه از خدا رسيده است نامه ي خدا هميشه خواندني ست توى دفتر فرشته ها واژه ى قشنگ دوست ماندني است راستى ؛ دلت چه قدر آرزوي واژه ها‍ ي تازه داشت دوست گل ؛ گلت رسيد واژه را كنار واژه كاشت واژه ها كتاب شد دوستت همان دعاي توست آخرش دعا ي تو مستجاب شد.

به قدر دنيا مى خوامت اندازه ى ستاره ها ى آسمونها مى خوامت محبت ره به دل دادن صفاى سينه مى خواهد به ياد يكديگر بودن دلى بى كينه مى خواهد نمى دانم محبت را بر چه برگى بنويسم كه هرگز كنده نشود بر چه كا غذى بنويسم كه هرگز پاره نشود بر چه آبى بنويسم كه هرگز گلا لود نشود بر چه درختى بنويسم كه هرگز قطع نشودوسرانجام بر چه قلبى بنويسم كه هرگز سنگ نشود ودر آخر حرفى را كه نمى توانم بگويم اين است كه دوستت دارم با تمام وجود .

 

نكند كه خواب باشم نكند شكوفه روزى به كوير دل ببندد نكند پرش بريزد نكند لبش نخندد نكند كه سينه سرخى دل از آسمان بگيرد همه جا بهار باشد گل من ولى بميرد نكند كسى نپرسد چه خبر؟چه شد پرستو؟ نكند كسى نداند كه كجاست خانه اى او؟ وچه شد كه اسب رم كرد وپرنده بال وپر زد نكند زمين بترسد نكند دلش بلرزد شب وآن هزار چشمى كه دوباره مىدرخشيد نكند كه خواب باشم وخدا مرا نبخشد.

+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 8:25  توسط سید جواد   | 

زندگي بازيست

ما خود صحنه مي سازيم تا بازيگر بازيچه هاي خويشتن باشيم

...می دانی ؟! ...عشق یعنی غمشادی ! ...یک جورهایی قلقلکی که اشک توی چشمانت جمع می کند ! ...شاید هم نه !...چون مثل قلقلک آزارنده نیست ! ...یک جور نوازش با شمشیر !! ...نه این هم نشد ! ...راستش را بخواهی اصلا نمی شود که بشود ! ...یعنی در واقع قرار هم نیست که بشود ! ...دنیای علی و معلولیِ منطقی دودوتاچهارتایِ بیرونی ربطی به دنیای متضاد عاشقانهء بی حساب ِ درونی ندارد ! ...نه اینکه منطق نداشته باشد ! ...نه ! ...منطق خودش را دارد : منطق متضاد ! ...در این دنیا اجتماع نقیضین نه تنها محال نیست که اتفاقا لازم هم هست ! ... مثل همین دلدل دل ِ عاشق در میانه غم و شادی ! ... غمشادی عاشقانه اصلا ربطی به این ندارد که ظاهر بیرونی عشق ، وصل است یا فراق ! ...هیچ ربطی به این ندارد که تمام دنیا دارد در لبخند تو قهقهه می زند یا در غم تو زار زار می گرید !... دنیای بیرون تضاد تو را نمی فهمد !...تقصیری هم ندارد !...عاشق نیست بیچاره !! ... او نمی فهمد در اوج قله های شادی می توان گوشه چشمی تر کرد و گریست و یا اینکه بر فراز اقیانوسهای اشک ، می شود هزار کاکایی شادی را به لبخندی نگریست ! ...حل کردن این معادله برای دنیای فارغ از عشق غیر ممکن است ... اما حقیقت ، کاری به راه حلها و رد و اثباتها ندارد ! ... حقیقت مثل آفتاب می درخشد و یارای نادیده انگاشتنش نیست ! ... حتی در درخشان ترین آفتابها هم ، سایه شکل خواهد گرفت ! ...و این اصلا ربطی به میزان درخشش خورشید ندارد ! ...بیشتر محصول عوامل بیرونی ست : درختی ...سنگی ... دیواری ... و یا حتی شاخه گلی ! ... و درست در همین سایه هاست که دلت برای خورشید تنگ می شود ! ...شاید این سایه ها به اندازه پلک بر هم زدنی هم به طول نیانجامند اما دل دوستدارِ آفتاب می فهمد که هر ثانیه دوری از خورشید یعنی از دست رفتن هزار هزار ذره نور ! .... و اینجاست که من می گویم که حتی در میان دو بوسه ، هزار هزار بوسه نشکفته بر خاک می ریزند که می شود به حالشان دریغ خورد ! ....و همین دریغ است که غم عاشقانه را شکل می دهد درست وسط آفتاب شادمانی عاشقانه ! ...و درست همین جاست که تو می شوی تنها بهانه غمشادی من

+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 8:23  توسط سید جواد   | 

چشام وقتي زيباست كه پر از اشك باشه

اشك وقتي زيباست كه براي عشق باشه

عشق وقتي زيباست كه براي تو باشه

تو وقتي زيبايي كه براي من باشی

مادر دوستت دارم

 

هرکسی که بداند که نداند از همه داناتر است یک چیز را خوب می دانم و آن این است که هیچ نمی دانم هر که بداند درست چیست، دست به نادرست نمی زند.

 

نميدانم در غروب چه زيبايي نهفته است كه انسان را بي مهابا به سوي خود مي كشاند. اين احساس نه در من،بلكه در همه ي انسانهاست كه به غروب عشق مي ورزند و آنرا شاهدي به خونين بودن قلب خود مي دانند. من نمي دانستم چرا،خورشيد در لحظه غروب خونين است اما حالا مي دانم كه هزاران دختر و پسر عاشق با قلب خونين بار به مرگ اين زيباي غمگين مي نگرند.

+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 8:20  توسط سید جواد   | 

خدايا

در خانه ي فقيرانه ي خود

من چيزي دارم كه

تو در عرش كبريايي خود نداري

كه من چون تويي دارم

تو چون خودي نداري

 

 

مراقب باشيد چيزهایی را که دوست داريد بدست آوريد

و گر نه سرانجام ناچار خواهيد بود

چيزهايی را که بدست آورده ايد دوست داشته باشيد.

 

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

 

بدترین درد این نیست که............عشقت بمیره............بدترین درد این نیست که............به اونی که دوستش داری نرسی...............بدترین درد این نیست که................عشقت بهت نارو بزنه..................بدترین درد اینه که..................عاشقه یکی باشی و اون ندونه...................

 

عشق مثل آبه......می تونی تو دستات قایمش کنی!!!!.....اما یک روز دستاتو باز می کنی می بینی که نیست؟!!!......قطره قطره چکیده بی آنکه بفهمی دستت پر از خاطره است.

 

نه آنچنان عاشق باش که هیچ چیز را نبینی نه آنچنان ببین که عشق را هرگز نبینی.

دوستیها اگر با حقیقت همراه باشد پایدار خواهند ماند.

 

کسی که به خدا عشق می ورزد چنان از عشق لذت میبرد چنان شاکر می شود که عشق سریز می گردد و به دیگران می رسد . عشق ناگزیر سو دیگران راه می یابد. اگر می خواهی با عشق زندگی کنی بایستی آن را با دیگران تقسیم کنی." تقدیم به عاشقان"

 

اینو بدان که توی دنیا یک قلب هست که فقط به خاطر تو می تپد و اون قلب خودتوست

 

عشق ......داغی است که با دیدن تازه می شود.

+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 8:5  توسط سید جواد   | 

تا تواني ساده و يكرنگ باش

قالي از صد رنگ بودن زير پا افتاده است

 

عشق گلي زيبا و حساس است كه نيازبه محافظت ، تقويت و آبياري دارد و در صورت

مراقبت است كه قوي و محكم مي شود.

عشق نيازمند فضايي عاري از توقع و انتضار است. عشق معامله نيست، نبايد كاسبكارانه

با آن برخورد كرد، پرنده اي كه در حياط شما مي نشيند و نغمه اي خوش سر مي دهد،از

شما تقاضاي پول يا پاداش نمي كند،پرنده آواز مي خواند وبا رضايت وشادماني پر ميكشد

و مي رود،بدون اينكه نشاني از خود برجاي بگذارد. عشق نيز اينگونه رشد ميكند. ببخشيد

و در ازاي بخشيدن عشق منتظر پاداش نباشيد . عشق مي آيد، خودش مي آيد، نبايد آن را

مطالبه كرد بنابراين تا مي توانيد ببخشيد، هر چقدر بيشتر ببخشيد رودخانه ي عشق در

شما جريان بيشتري پيدا مي كند.

+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 8:2  توسط سید جواد   | 

خدايا به هر كه دوست ميداري بياموز كه عشق از زندگي كردن برتر است

و به هركه دوست تر ميداري بچشان كه دوست داشتن از عشق هم برتر است

قلبم را بخشيده ام

اما سينه ام جاي خالي اش را نمي پذيرد

خواستم بگويم پسش بدهيد

اما زبانم در اين ترديد سوخت

پس عاشقي را در آغوش گرفتم بي قلب

تنها شعر آزادي را مي آفريند

 

هرکس بد ما به خلق گويد ما سينه زاو نمی خراشيم ما خوبی او به

خلق گوييم تا هر دو دروغ گفته باشيم

 

انسان به عبث می کوشد زندگی را در بيرون از وجود خويش

بيابد.غافل از اينکه آنچه می جويد در درون اوست

 

عشق از آن جهت در ما به وديعه گذاشته شده که آن را به ديگران

ببخشيم

 

به خاطر داشته باشيد که هرگاه در کاری سرگردان می مانيد. در حال

آموختن نکته ای جديد هستيد

 

کاش من همزبانی داشتم..... همزبان مهربانی داشتم در هزار و

يکشب تشويش خويش... تا سحر همداستانی داشتم

+ نوشته شده در  85/01/11ساعت 8:1  توسط سید جواد   |